معجزه







اگه تو بزاري من كفتر عشقم واسه پرواز
واسه اوج گرفتن من نشي تو مانع پرواز
من فرستادم تو پاكت قلبم و برات هديه
مي دونم ارزش نداره واسه اين صاحب نامه
ولي بهترين هدبه واسه عاشق قلبه...قلبه
من دادم برات نشونه
بخونش وقتي تنگه....





![]()








دنبال کسی باش که قلبش با تو بزنه نه پلکش









خیال کردم که با من همدم وهمراز و همدردی
به مردی باتو پیوستم ندانستم که نامردی
عشق گر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل ازاریی من
من پذيرفتم شکســــــــت خويش را
پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد اشنا ديوانه است 
ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب ديدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي
آرزو دارم ولي عاشق شوي 
ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را
تلخي برخورد هاي سرد را....












در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت
در اين کوه رودي است به نام صفا
در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا
سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست
و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسند

غم و درد زندگی قلبمو داغون میکنه
دل بی پناهمو غصه پریشون میکنه
دشمن کهنه بوده با من همیشه زندگی
واسه من دیگه این زندگی نمیشه زندگی
میشه که منم یه روز بشم بی غم تو زندگی


ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم
ما خاک قدوم هر چه زیبا صفتیم
از زشتی کردار دگر خسته شدیم
محتاج دو پیمانه می معرفتیم

عشق من تو قلب سنگت دیگه جایی نداره...






چشماي باروني من تشنه برق نگاته
كوچه پس كوچه دلم محتاج صداي پاته
حالا هر جا هر كي هستي توبدون آروم جوني
دست تقدير اين چنين با من خسته بخوني
يه لحظه چشماتو ببند ببين هنوز دوست دارم
شبا كه خوابت نمي ياد منم به يادت بيدارم
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید
رفتي و از رفتن تو
قلب آيينه شكسته
كوچه ها در خلوت شب
پنجره ها همه بسته
آسمان خاكستري رنگ
بغض باران در نگاهش
خنجري در سينه دارم
دودي ابر سياهش
بي تو من از نسل
بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم
گريانم گريانم گريانم
بي تو من با چشم گريان
سيل غم برد آشيانم
خواب سرخ بوسه هايت
مي نشيند بر لبانم

منم كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نميگويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن است
روزگارت شيرين باد ! شاد باش دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه !! در شهر ما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود
واي !! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان
منم تنها ترين تنهاي دنيا
تويي زيبا ترين زيباي دنيا
منم مثل اميد يك قناري
قراري بر دل هر بي قراري
منم يلداي بي پايان عاشق
تو بودي مرحم درد شقايق
تويي ساكت تر از پژواك شبنم
به روي برگ گلها خواب نم نم
منم آن لهجه لبريز از درد
نگاه تو نبود هرگزم سرد
تويي لالايي خواب خوش آواز
نگاهم را ببين در شوق پرواز
منم آن دختر لبريز از مهر
كه جادوي نگاهت كرده اش سحر
نگاهت را پرستم اي نگارم
فداي تار مويت هرچه دارم

در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در ميزند
در را گشودم روي او
ديدم كه غم در ميزند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
با اين همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م
از جان ودل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به راه آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
غروب شد
آفتاب رفت
آفتابگردان به دنبال خورشید گشت
ناگهان
ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پایین انداخت
گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند ...
دلم درياي بي تابه خدايا
انيسم چشم بي خوابه خدايا
به مستي هر کسي ميخونه داره
مرا ميناي خونابه خدايا
خداوندا بسان برگ پائيز
وجودم را به پاي عشق خود ريز
خوشا افتم به پايت در بهاران
بهارم را به پائيزم بياميز
نمي خواهم کسي من را بجويد
مبادا دل گلي تازه ببويد
نمي خواهم بگويم ديگرازعشق
دلم خواهد که عشق از من بگويد
كه مي سوزم به آداب گل خود
تو هستي باعث مرگ من اي شمع
خودت هستي وليكن قاتل خود
من از عشق تو مي سوزم ولي تو
هم از من غافلي هم غافل خود
نه ليلا ئی نه مجنونی که هستی ؟
چه ای با شعله ی ناقابل خود؟
می و مينای تو يک سينه آتش
چه سرمستی؟! ندانی حاصل خود؟
مرا می سوزی و خود می شوی آب
تو با من دشمنی يا با دل خود
مسوزان گرد خود پروانه ها را
که تنها می شوی در محفل خود
زندگي از چشم تو آغاز شد
با نگاهت زندگي رونق گرفت
چشم تو سر چشمه اعجاز شد
پيش تو گل واژه ها سنگين شدند
با سكوتم آسمان همراز شد
ناگهان اشكي تبسم زد به چشم
عشق من با اشك من ابراز شد
آسمان لرزيدو باران سر گرفت
ساز شب با سوز من همساز شد
گفتم اي زيباترين آهنگ توست
لحن باران كه چنين آواز شد
پرده پرده آب را خواندي به من
بی صدا باران شکست و باز شد
تار وپودم را هياهو بر گرفت
دل ميان سينه در پرواز شد
ناگهان خنديدي وشب هم شكست
زندگي با عشق تو آغاز شد