عشق خیالی
عشق خیالی ...
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدن های آهو ناز کردن های او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
کهنه ای بودم برای دست های این و آن
هرکسی مارا به نوعی دستمالی کرد و رفت
ابرهم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت روی خاک خالی کردو رفت

درد و دل باخدا

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند
خدا
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش
دخترکان تن- فروش
مادران سیاه پوش
کاسبان دین فروش
محراب های فرش پوش
پدران کلیه فروش
انسانهای آدم فروش
زبان های عشق فروش
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!
سهراب سپهری
به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
سهراب سپهري
حسین پناهی
"می کوشم غم هایم را غرق کنم
اما بی شرف ها یاد گرفته اند شنا کنند" ( حسین پناهی)
عشق
مسـت شد...
خواست که ساغر شکند!،عهد شکست...
فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست...!!!
تنهایی
چه سخته در جـــمـــــــــع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
به چشم دیگران چون کوه بودن
ولی در خود به آرامی شکستن
مادر بزرگم مادر بزرگای قدیم
خونه مادربزرگه
احمد شاملو
مطلبی شگفت انگیز از احمد شاملو
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... > خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. > زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. > آزمایش ضربان قلب نشان داد که به گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... > و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. > به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. > بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... > فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. > زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! >خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم > هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوش >قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . >هر ساعت
گل

مگسی را کشتم -مرحوم حسین پناهی
مگسی را کشتمنه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش باردمگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
خدای من تو مگر زمهریر احساسی!؟
بتاب بر تن من تاب تاب عباسی
مرا دوباره بخوان و دوباره امضا کن
به دست من بده این دست های وسواسی
بخند تا که بخندد به رویمان دنیا
برقص سینه بلورین چشم الماسی
من از تبار تنِ گرگ ومیشِ تردیدم
اگر تو عطرِ حضورِ بهاریِ یاسی
بمان که تازه بماند همیشه لبخندم
نرو که بر لب این روزگار می ماسی
در این سکوت سیاه شبانه می ترسم
نماند از شب چشمان عاشقت پاسی









انواع لوازم آرایشی بهداشتی و زیورالات - پوشاک زنانه - لوازم خانگی - و ...