ديگر کسي مرا صدا نخواهد کرد

بعد از اين منم و يک سکوت جاويد

با حسرتي به بلنداي يک تجربه تلخ

با سنگيني غصه هايي که به فلک سرزده

و کينه اي که از سرنوشت در وجودم غوغا نموده

و نفرتي که از زندگي در من به اوج رسيده

ديگر کسي نام مرا فرياد نخواهد کرد

خاموش و ساکت

همچون گذشته اي شيرين و به سکوت نشسته

و آينده اي تاريک

مي روم فراموش کنم که فراموش شده ام

و خسته تر از هميشه به آغازي بي آغاز رسيده ام

مي روم با دستهاي رنگين از تمنا ..... به عشق نابودي

تا همچون اسيري سرکش و پرادعا

سر به تيغ تقدير سپارم

و مردن را در زنده بودن تجربه کنم