من به درماندگي صخره و سنگ من به آوارگي ابر ونسيم من به سرگشتگي ‌آهوي دشت من به تنهايي

 خود مي مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي گيسوان تو به يادم مي آيد من در

اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي شعر چشمان تو را مي خوانم چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد